السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

141

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

تن داشتند ، امّا وقتى كه ما آنها را لمس كرديم لباسهايشان مانند گرد و غبارى پراكنده شد ، ولى منازل آنها پا برجاست ، ابو موسى اين مطلب را براى مهدى نوشت و مهدى ما وقع را به مدينه نزد موسى بن جعفر ( ع ) ابلاغ كرد و از ايشان درخواست كرد كه به نزد او بروند و آن حضرت به نزد مهدى رفت ، وقتى مهدى اين مطلب را براى حضرتش بيان كرد به شدّت گريه كردند و فرمودند اى خليفه اين افراد بقيهء قوم عاد هستند كه خداوند بر آنها غضب كرد و منازلشان را بر سرشان خراب نمود ، اينها اصحاب احقاف هستند ( احقاف يعنى شن ) ، در اين خصوص مىگوئيم : مبرّد مىگويد : مراد از احقاف شن زياد است و اين شنزار ما بين عمان تا حضرموت است و گفته‌اند احقاف در يمن و مشرف به دريا بوده است . ( اكمال الدين ) با اسناد به ابو وائل مىنويسد : مردى كه به او عبد اللَّه بن قلّابه مىگفتند در جستجوى شترش كه گريخته بود از خانه خارج شد و زمانى كه در صحراهاى عدن در فلوات قرار گرفت به شهرى رسيد كه داراى حصار بود و اطراف آن قصرهاى سر به فلك كشيده و نشانهاى عريض و طويل قرار داشت و وقتى كه به شهر نزديك شد گمان كرد كه شايد در آنجا كسى باشد كه از او در بارهء شترش سؤال كند ولى كسى را نديد كه به شهر وارد شده يا از آن خارج شود ، پس از شترش پياده شد و پاى شتر را بست و شمشير خود را كشيد و از ديوار شهر وارد شد و ناگهان دو درب عظيم مشاهده كرد كه هرگز مانند آن را در دنيا نديده بود و چوب آن درها از خوشبوترين عود بود و بر آن درها جواهرات درخشانى مانند ياقوت سفيد و سرخ وجود داشت كه نور آنها همه جا را پر كرده بود ، وقتى اين امور را مشاهده كرد بسيار متعجّب شد و يكى از درها را باز كرد و وارد شد و چيزهايى را مشاهده كرد كه هرگز هيچ بيننده‌اى نديده است ، قصرهايى را ديد كه معلّق بودند و در زير آنها ستونهايى از زبرجد و ياقوت قرار داشت و بالاى هر قصر اتاقهايى بود و بر بالاى آن غرفه‌ها غرفه‌هاى ديگرى از طلا و نقره و مرواريد و ياقوت زبرجد قرار داشت و بر هر درى از درهاى اين قصرها درهايى بودند كه مانند دروازه شهر از چوب خوشبو و عود ساخته شده بود و بر آنها ياقوتهايى قرار داشت و اين قصرها با مرواريد و مشك و زعفران فرش شده بود ، وقتى اين امور را مشاهده كرد و كسى را نديد ، دچار ترس و وحشت شد ، آن وقت به اطراف نگاه كرد و درختان ميوه و نهرهاى روان را مشاهده